مشتي خاكيم
مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند زندانی دیوار و سقف و مردم فریفته ی پیش...
نویسنده :
( باباي نگين و محمد حسین )
14:38



